ناگفته ها

سلام…هيچ دليلي واسه نبودم ندارم…آخه اصلا حرفي نداشتم كه بزنم…نميدونم چرا…همه چي مثل هميشه بود. خيلي از اخبارم خبر نداشتم كه باز وبلاگ رو به توپ ببندم و دوستان شاكي بشند وبا زنگ و اس ام اس دائم بهم بگن كه زبان سرخ سر سبز ميدهد بر باد و اين حرفها…

و اما امروز... دوستم يه شعري نشونم داد كه خيلي قشنگ بود …خودتون حتما فهميديد تا حالا، اگرم نفهميديد من بهتون مي گم كه كلا خيلي تو حال و هواي شعرهاي عاشقونه نيستم…شايد بعضي وقتا به خاطر طبيعت انسانيم يهو به سمتش كشونده شم اما كلا خيلي تو ذاتم نيست و بر خلاف بعضي آدمها معتاد اس ام اس و سايتها و حتي وبلاگهاي عاشقونه نيستم…

البته به حال و هواي زندگي شخصي آدم هم بستگي داره…شايد دليل ديگه اش اين باشه كه فعلا قلبم واسه خودم  و زندگيم ميتپه فقط…در هر صورت جدا از اين حرفها اين شعر خيلي قشنگ بود…با اجازه ي سارا.خ  جونم ميگذارمش تو وبلاگ…

 

فرصتي براي عاشقانگي ، فرصتي براي ما شدن نبود…

                               بازهم همان حكايت غريب ، باز هم كسي كه مال من نبود...

 

يك نفر نشسته روبروي من ، او شبيه مردهاي قصه هاست…

                                 فندكي و شعله اي و خنده اي ، اين تمام ماجرا بين ماست…

 

پشت لحظه هاي ناگزير صبح ، خلوت مرا بهم نميزند…

                                        زير سايه بان آسمان شب ، در كنار من قدم نميزند…

 

ما فقط به هم سلام مي كنيم ، بي تفاوت و صبور و خسته ايم…

                            شك نمي كنيم ما به سرنوشت ، ما كه روبروي هم نشسته ايم…

 

او چقدر سخت عاشقم نشد ! من چقدر ساده زير و رو شدم…

                             با كسي كه مي شد عاشقش شوم ، من چقدر دير روبرو شدم…

 

از كنار هم عبور مي كنيم ، با خبر از اين تلاطم مدام…

                               او شبيه مردهاي قصه هاست ، من شبيه قصه هاي نا تمام…

                                                                                                              نیلوفر لاری پور

نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط رویا|

خیلی زودتر از اینها باید تسلیت میگفتم، خبر فوت حاج میر اسماعیل موسوی پدر میرحسین موسوی رو چند ساعت بعد از فوتشون دریافت کردم ولی به علت مطمئن نبودن از موثق بودن خبر دیدم بهتره که پستی راجع بهش نگذارم تا وقتی مطمئن شم...وقتی هم که مطمئن شدم دیگه به نت دسترسی نداشتم تا پست بگذارم...این متن رو به همراه اطلاعیه تسلیت فرزندان حاج میر اسماعیل موسوی براتون گذاشتم...متن اولش برای سایت کلمه است...خیلی متاثر کننده است، من رو که به تامل واداشت....

 

دلهره ای از رنج مدام روزگارمان نیست که می دانیم مردان پاک خدا را هجرت از جهان خاکی به دنیای باقی سعادتیست و رها شدن از بند قفس آرزویی طولانی. می دانیم که راست قامتان جاودانه تاریخ خواهند بود. شگفت است تاریخ که مدام تکرار می شود. اندوه هجران پدر و فرزند رسم روزگار است که در طول تاریخ یوسف از یعقوب جدا کرده است و همان زمانه هم یوسف ها از چاه به بیرون کشیده است و موسی ها به دامان خانواده برگردانده است. امید که سیاهی و تاریکی رنگ ببازد و گلباغ کشور، سبز و آباد گردد....

 

حاج میر اسماعیل موسوی پدر میر حسین موسوی  دارفانی را وداع گفت. پدر میرحسین موسوی پدر بزرگ  شهیدان علی و ابراهیم  موسوی  پس از  حصر و بازداشت خانگی  میرحسین مدام سراغ فرزند خود را می گرفت چرا که پیش از آن به صورت منظم با ایشان ملاقات داشت، مقارن ظهر امروز به ملکوت اعلی پیوست. میرحسین در تمام بیش از  ۴۵ روزی که در حصر و بازداشت  خانگی به  سر می برد تنها یکبار  آن هم در شرایط  زننده امنیتی با حضور انبوهی از ماموران امنیتی  در داخل خانه میراسماعیل موسوی و  سه مامور امنیتی مرد  و یک مامور زن برای خانم رهنورد در اتاق پدر پیر میرحسین توانست ایشان را  ملاقات کند. به طوری که  پدر میرحسین نیز متوجه غیر عادی بودن این مساله شده بود.

به همین مناسبت فرزندان آقای موسوی اطلاعیه ای صادر کردند. به گزارش کلمه متن کامل اطلاعیه به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون

حاج میر اسماعیل موسوی پدر بزرگمان، پدر میر حسین موسوی در آرزوی دیدار فرزند، دیده از جهان فرو بست.

پدر میرحسین موسوی امروز ظهر در منزل خود دار فانی را وداع گفت و به رحمت خدا پیوست. وی در آرزوی دیدار فرزند خود این چهل و پنج روز را در حالتی شبیه احتضار می گذراند و هر روز سراغ میرحسین را از همسر خود می گرفت. فرزندان میرحسین موسوی و بقیه اقوام وی به خاطر کهولت سن او در جواب سوال های مداومش، در مورد نبود میرحسین موسوی که هر هفته به دیدار پدر می رفت و هر روز تلفنی جویای حال پدر خود بود می گفتند که پدرمان به مسافرت رفته است و به زودی بر می گردد و گاهی برای رفع دلتنگی های پدربزرگ پیر یکی از پسران دیگرش از جانب میر حسین موسوی حالش را می پرسید. احوال پرسی ای که با سکوت دردمندانه و معنا دار او روبرو می شد.

 

مردی که خانه پاکش باغ روییدن پاکترین و خالص ترین فرزندان این خاک و بوم شد و سفره پاک و پر از روزی حلالش و عبادتهای شب و روزش سالهای سال بهشتی زمینی را پدید آورده بود که جان و دل در باغ آسمانیش آرام می یافت. مردی که ستون معنوی خانواده خود بود.

اکنون با کوله باری از درد و حرمان با داغ نوه های گلگون کفنش، ابراهیم شهید دوران پر افتخار دفاع مقدس و علی شهید راه سبز و همیشه پیروز آزادی، دو برادر به خون خفته  یکی در صحرای کربلایی جبهه ها و  دیگری  در عاشورای سرخ تهران و نیز در هجران و اندوه فرزند و عروسش که به ناحق و به جفا و تنها برای فریاد حق طلبی و آزادی خواهی اسیر ظالمان گشته اند، دار فانی را وداع گفت. دل پاکش با صبر و رضایت عجیبی که همیشه چهره نورانیش را مصفا می نمود، آرام گرفت. او ایوب خانواده بود. و پدرمان نیز ایوبی و راستی، از او فراگرفته بود ، که البته اجر مومنان و آنها که تنها گفتند لا و حاضر نشدند بنده غیر خدا شوند با خداوند متعال است و هو ارحم الراحمین.

دلهره ای از رنج مدام روزگارمان نیست که می دانیم مردان پاک خدا را هجرت از جهان خاکی به دنیای باقی سعادتیست و رها شدن از بند قفس آرزویی طولانی. می دانیم که راست قامتان جاودانه تاریخ خواهند بود. شگفت است تاریخ که مدام تکرار می شود. اندوه هجران پدر و فرزند رسم روزگار است که در طول تاریخ یوسف از یعقوب جدا کرده است و همان زمانه هم یوسف ها از چاه به بیرون کشیده است و موسی ها به دامان خانواده برگردانده است. امید که سیاهی و تاریکی رنگ ببازد و گلباغ کشور، سبز و آباد گردد.

پدر بزرگ مهربان و مظلوممان را به خدا می سپاریم و امیدواریم در کنار آنها که دوستشان می داشت و در کنار انبیا و اولیای و در جوار قرب و رحمت الهی آرام گیرد که وعده الهی حق است.

و قضی بینهم باالحق و قیل الحمد لله رب العالمین

 

 

نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین1390ساعت 5:54 قبل از ظهر توسط رویا|

اصلا به عقیده ی سیاسیتون کاری ندارم...چه کسی رو قبول دارید چه کسی رو نه...اما همه ی ما انسانیم و من خودم به شخصه فیلمی رو که شعور مخاطبش رو زیر سوال ببره تحریم میکنم...
پس اخراجی های 3 رو تحریم میکنم نه به خاطر اینکه سازنده ی اون به گروه یا حزب خاصی مرتبط هست یا به قول بعضی افراد سردسته ی گروه خاصی است بلکه چون شعور من به عنوان یه مخاطب با ساختن این فیلم زیر سوال برده شده... و این من رو واقعا متاسف میکنه...


نوشته شده در یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط رویا|

هنوزم یاد و خاطره ی تک تک جوونایی که در راه آزادی و برای گرفتن آزادی که حق مسلم هر انسانی است کشته شدند برایم زنده ست...

دیروز یعنی 5 فروردین چهلمین روز شهادت دو جوان عزیزمان شهید محمد مختاری و شهید صانع ژاله بود...دو جوانی که علی رغم اعلام چندین باره ی خانواده و دوستانشان منوط به اینکه هیچ وابستگی سیاسی به حزب یا گروه خاصی نداشتند باز هم از طرف حکومت اسلامی وابسته به حکومت معرفی شدند...حال آنکه هم عکسهای شهید ژاله با شهید آیت ا... منتظری در دست بود هم فیس بوک شهید مختاری و از همه ی اینها مهمتر شهادت خانواده و دوستانشان...

در هر صورت دیروز مراسم چهلم این دو شهید با حضور خانواده و دوستان نزدیکشان در یک فضای امنیتی برگزار شد...با گذشت همه ی اینها تنها یک چیز برایم واضح و روشن است و آن اینکه خون تمام این شهیدان بالاخره روزی دامن قاتلان آنها را میگیرد و آن روز نزدیک است...روحشان شاد و یادشان گرامی

نوشته شده در شنبه 6 فروردین1390ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط رویا|

همونطور كه قول داده بودم تو اين پست ميخوام راجع به اون مطلب مهم براتون بنويسم.فقط نكته اي كه خيلي برام حائز اهميته اينه كه من صرفا عين مطالبي رو كه از كتاب صحيفه ي نور امام خميني انتخاب كردم مينويسم براتون.اصلا موضوع بحثم خود شخصيت امام خميني، تكذيب يا تاييدشون نيست، هدفم صرفا بيان يه سري از خطبه ها و سخنرانيهاي ايشونه كه خيلي با شرايط امروز جامعه به زعم من هماهنگي داره صرف نظر از اينكه اين جملات و عبارات مال چه دوره اي هست و يا درمورد چه افرادي گفته شده…

لازم به ذكرهست كه نوع جملات و عبارات از نظر دستوري كمي به شخصه براي من در نگاه اول صعب الهضم بود كه خب با توجه به زمان و نوع بيان در آن زمان طبيعي است، ضمنا قسمت هاي رنگي داخل پرانتز نظر شخصي و يا عبارات خودم است كه سعي كرده ام تا آنها را از اصل متن جدا كنم،‌ قسمت هاي نقطه چين هم جهت جلوگيري از زياده نويسي و در صورت عدم لطمه زدن به اصل مطلب حذف شده.

صحيفه ي نور-جلدسوم-صفحه 219

اصل اول اين است كه ملت ر‍‍ژيم پهلوي را نميخواهد

راجع به اين مطلبي كه ما ميخواهيم و ملت خواست، كه آن اصل اول كه ملت ميگويند كه ما ر‍ژيم پهلوي را نميخواهيم، ما شاه را نميخواهيم، اين سلسله ي پهلوي را نفي ميكنند، …………………………

خوب، اول يك جهت را بايد بگوييم بعد هم يك بررسي بكنيم و ببينيم خلاف قانون بوده يا نه. يك جهت اينكه خوب حالا اگر يك كسي شعار بر خلاف قانون اساسي داد او بايد به مسلسل بسته شود و كشته بشود؟(اگرچه امروز چنين اتفاقي يك مسئله ي كاملا طبيعي در ايران به شمار ميرود كما اينكه دادن بعضي شعارهاي مرگ بر… برابر با اعدام است اگرچه همين آقايان دست به اعدام، خودشان زمان انقلاب با همين شعارها برائتشان را از حكومت شاه بيان ميكردند)يا خوب قوانين دارد، يك كسي بر خلاف قانون اساسي فرض كنيد كه مخالفتي كرد، روي قوانين بايد چه بشود.(به نظرم جاي اين كاما بعد از روي قوانينه، نميدونم والا، البته مهم منظوره كه فكر كنم رسيده)و ثانيا ببينيم كه، بررسي در اين موضوع كه ملت بر خلاف قانون اساسي شعار ميداده يا شاه بر خلاف قانون اساسي شاه بوده است؟ اگر يك شاهي بود كه (حالا روي قوانين اساسي ما بحث مي كنيم) اگر يك شاهي بود، يك سلسله اي بود كه به حسب قانون اساسي اين سلسله روي كار آمده بود كه قانون اساسي اين است كه ملت بايد يك كسي را راي بدهند تا اينكه شاه بشود،خود همين آقاي شاه هم گفتند كه در قانون اينطور است كه سلطنت يك موهبت الهي است كه مردم مي دهند به شخص سلطان، خوب بايد ببينيم كه آيا مردم اين را اعطا كردند به ايشان تا اينكه اگر شعاري بر خلاف داده شد، شعار برخلاف قانون اساسي باشد؟ يا مردم اصلا اطلاعي از اين مسائل نداشتند؟(در مورد قضيه ي اول كه بر اكثريت مردم روشن است اين دولت چگونه و از چه راهي به اين آقايان داده شده و اصلا عبارتي به نام خواست مردم در اين جامعه در حال حاضر مفهومي ندارد،اگرچه از اين موارد كه بدون راي و از سر منفعت و قدرت طلبي آقايان خودشان تعيين تكليف كنند براي مردم كم نديده ايم، هر چند آن روزها كسي جرات حرف زدن و فرياد برآوردن نداشت و اينها هم كه ديدند مردم سرشان در لاك خودشان است(همان بحث عدم آگاهي)اين بار با نهايت قوا تقلب را به كار بستند كه خدا هم با نهايت قوا آنها را رسوا ساخت و هنوز هم روز به روز اين قوم ظالم را بيشتر و بيشتر در سراشيبي سقوط قرار ميدهد.در مورد موضوع دوم هم  والا اون موقع كه مردم اصولا خيلي اطلاعي از خيلي مسائل نداشتند و اگر هم اتفاقي افتاد و انقلابي شد و قانون اساسي نوشته شد تعداد خيلي زيادي از مردم نميدانستند دقيقا مفاد اين قانون اساسي چه مواردي هست و صرفا به اسم اينكه شاه رفت و سلطنت تبديل به جمهوري آن هم از نوع اسلامي شد رضايتشان جلب شده بود ديگر كسي به اينكه چه كساني چه مواردي را تصويب كردند كاري نداشت البته بحث من به خوب بودن يا نبودن تصويبات قانون اساسي آن زمان نيست، بحث من به عدم آگاهي است كه ريشه در خيلي مسائل داشته و اصولا اگر قرار بود اتفاقي و انحرافي هم با برنامه ريزي قبلي اتفاق بيفتد زمينه با توجه به عدم اطلاع توده ي مردم از اتفاقات پنهان و پشت پرده كاملا فراهم بود هرچند كه به عقيده ي من بخشي از انقلاب به مرور زمان به انحراف كشيده شد و بخشي از آن از همان زمان در مسير اشتباه در حال حركت بود كه هر دوي اينها جامعه را به جايي كشيد كه امروز ميبينيم و مردم ما امروز يا تلاش ميكننند به آگاهي برسند تا تقليد و پيروي گاهي كوركورانه ي سالها پيش خود را تكرار نكنند يا هنوز به حدي از آگاهي نرسيده اند كه بدانند چه بر سرشان گذشته و چه سوء استفاده هايي از دينشان شده و همچنان ميشود.)

ایشالا تو یه پست دیگه بخش دیگه ای از سخنرانیهای امام خمینی رو سعی میکنم براتون بیارم...

نوشته شده در جمعه 5 فروردین1390ساعت 3:36 قبل از ظهر توسط رویا|

چقدر خوبه که آدم هنر فکر کردن رو یاد بگیره...نه هنر تایید کردن...تایید های بی محتوا و بی منتها که اصلا معلوم نیست منشا اونها کجاست...آدم بعضی وقتا یه سری حرفا رو از سر اینکه بهش دلگرمی میده تایید میکنه چون اون لحظه فقط به این فکر میکنه که آروم شه...اما کاش بعضی وقتا ترجیح بدیم بیشتر بریم دنبال اینکه به شنیده هامون فکر کنیم تا اینکه اونهارو بی دلیل و منطق قبول کنیم...چند روز پیش یکی از دوستام برام یه متنی رو فرستاد که خیلی جالب بود برام،اول خیلی امیدوارم کرد اما بعد با خودم فکر کردم حتی اگه شیرینی اون دلگرمی از دلم بره ولی باید برم دنبالش تا بفهمم واقعا موضوع چی بوده؟؟؟که البته این پیگیری من نه تنها همه چیز رو برام واضح تر کرد بلکه دلگرمترم شدم...و اما اون متن... موضوع متن راجع به یکی از سخنان امام خمینی تو کتاب صحیفه ی نور بود که خیلی با شرایط امروز جامعه ی ما هماهنگی داره...ایشالا تو پست بعدی این جملات امام خمینی رو براتون میگذارم...

نوشته شده در جمعه 5 فروردین1390ساعت 3:11 قبل از ظهر توسط رویا|

سلااااااااام...سال نو همه مبارک...امیدوارم امسال سالی پر از سلامتی و موفقیت و خبرهای خوب برای همه باشه...امیدوارم که همه ی زندانیان سیاسی آزاد بشن و برگردند پیش خانواده هاشون...امیدوارم که ایرانمون آزاد شه و روزی برسه که همه بتونیم تو همین مملکت کنار همدیگر معنی واقعی دموکراسی رو لمس کنیم و اونطور که شایسته ی هویتمون هست زندگی کنیم...یه روز خوب میاد اینو میدونم:)

راستی یه عذرخواهی هم بدهکارم به همه بابت اینکه دیر پست جدید گذاشتم اما حقیقتشو بخواهید به طرز خیلی بدی آخر سالی مریض شدم:(

اگه آخرین پستم یادتون باشه گفته بودم اونجا که جراحی دندان عقل داشتم و همین جراحی من رو طوری ضعیف کرد که 4روز بعد جراحی یه سرماخوردگی خیلی بد سراغم اومد طوری که هنوز که هنوزه حالم خوب نشده کامل...واسه همینم اصلا نتونستم پست جدید بگذارم...انشاا...که همه امسال صحیح و سالم باشند و اونهایی هم که مریضند زودتر حالشون خوب شه...

نوشته شده در سه شنبه 2 فروردین1390ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط رویا|

ظهر سه شنبه قرار بود واسه جراحی دندون عقلم برم دندونپزشکی...حالا بماند که چه دردی شروع شد بعد از بین رفتن بی حسی که البته خب یه همچین دردی طبیعی بود...ولی....ولی اینکه تو راه برگشت به خونه از مطب تو ماشین چه صحنه هایی که ندیدم به قول یه بنده خدایی نسل گلادیاتورا را افتاده بود تو خیابون واقعا...البته خودمونیم ولی بچه رو یه بار بزنی میشینه یه گوشه گریه میکنه یا دادش میره هوا،دوبار بزنی این برخوردو میکنه اصلا بچه سرتق 10 بار این واکنشو نشون میده بار بعدی دیگه عادی میشه براش اگه اونی که داره میزنتش ناحق بزنه تو روشم وامیسه حتی...البته این فقط یه مثال بود (کاری ندارم به اینکه من طرفدار همه ی حقوقهای خوب از جمله حقوق اطفالم هستم،البته این حقوقهای خوب مد نظر من با اون حقوقهای خوبی که یه عده از یه جایی واسه یه سری حرفا و کارا میگیرن و به اسم اسلام هم اسم حلال روش میگذارن نیستاااااا...)خلاصه....از بحث دور نشم، این مردمم مصداق همون مثال هستن...دیگه دیدن گلادیاتور تو کل شهر براشون عادی شده...ترسشون داره میریزه...حتی اونایی که داغ یه عده دسته گل که یه عده به ظاهر مسلمون کشتنشون تو دلشونه تاب نمیارن ساکت بشینن تو خونه...

ولی حالا خودمونیم...این آقای که اومدن تو تلویزیون حکومت اسلامی(!!!)که همتونم حتما دیدینشون خودشونم دقیقا متوجه حرفاشون هستن یا نه؟؟؟آخه اگه مردم واسه خرید میان که دیگه این همه نیرو لازم نیس واسه حفاظت از همون مغازه ها(!!!) تازه با باتوم و چوب و گاز اشک آور و اسلحه ی گرم...اینجوری بدتر صلب آرامش میکنید تو خرید نه ایجاد آرامش...اگرم که قضیه شلوغی خیابونا و میادین اصلی شهر تو یه سری روزا و بعضی از شهرا اونم با این جمعیت و به یه سری دلایل خاص هستش که حداقل شجاعت داشته باشید بیاید بگید...به خدا یکی از بدترین ویژگیها همین ترس از حرف زدنه...حالا ما رو بگی یکی به در میگیم 2تا به دیوار بلکه این به اون بگه اون به این که مردم و این جوونا هم طاقتی دارن ولی شما دیگه چرا؟؟؟چرا شما و امثال شما انسانیتتونو با این برنامه ها خدشه دار میکنین؟؟؟به خداننگ نام آدم بعد مرگش و یاد بدی که ازش میمونه اصلا ارزش این مرتبه و پول و قدرت رو نداره...بماند حرفها و لعن و نفرینهای مردم تا وقتی زنده ایم...

 

نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط رویا|

دیدید قول دادم که بالاخره قالب وبلاگمو عوض کنم و این کارو کردم...یه ساعتم نشداااااا...
نوشته شده در شنبه 14 اسفند1389ساعت 3:11 قبل از ظهر توسط رویا|

به زودي…قالب وبلاگو عوض ميكنم، بابا به خدا خودمم خسته شدم…

نوشته شده در شنبه 14 اسفند1389ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط رویا|

راستش هنوزم اعتراف ميكنم كه طرفدار حقوق زنان هستم اما به خاطر جو حاكم تو جامعه كه انعكاسشم توي فضاي مجازي نت ميبينيم مجبورم يه مدت از فضاي تاريخ نگار بانوان يه كم فاصله بگيرم...حقيقتش ميخوام بيشتر فضاي وبلاگو به سمت يه سري مسائل خاص ببرم كه به نظرم براي زمان حال مناسبتره اگرچه ممكنه مجبور شم بعضي خط قرمزهاي شخصي كه از طرف خودم يا دور و بريام به طور نامحسوس رو مطالبم حاكم بود رو هم زير پا بگذارم...ضمنا بين مطالب از حال و هواي خودمم زياد مينويسم...

از خدا ميخوام كمكم كنه تا انديشه ام بازتر و قلمم استوارتر از قبل باشه تا بتونم حق مطلب رو تو نوشته هاي هر چند كوچك يا گذرام ادا كنم...

البته از خدا ميخوام انگشتامم قوي تر كنه تا دير به دير از تايپ كردن خسته شم

نوشته شده در جمعه 13 اسفند1389ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط رویا|

سلاااااااااااااااام…

شايد عجيب ، شايد بي دليل ، شايد آرام و بي هياهو و شايد ناگهاني رفتم ولي… متفاوت با ميل و رغبتي بيش از پيش ، پر هياهو و با كوله باري از تجربه بازگشتم و…

و…يكي از تجربه هايي كه به دست آوردم اينه كه هيچ قولي رو ندم مگراينكه مطمئن باشم حتي قضا و قدر هم نميتونه تو قولم دست ببره پس…

اينبار قول نميدم هر روز آپ كنم وبلاگ رو ولي قول ميدم هر روز اگه بتونم به كامنتا سر بزنم البته اگه بيام نت…

نوشته شده در جمعه 13 اسفند1389ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط رویا|

ماده 1105 قانون مدنی : در روابط زوجین ریاست خانواده از خصایص شوهر است!!!

نه زن امروز مثل زن دیروزه، نه خانواده نه جامعه. خیلی چیزا فرق کرده.روابط اعضای خانواده با هم، نقش اعضای مختلف خانواده، وظایف اعضا نسبت به هم و...

دیگه تصویر ما از زن همون تصویر دیروز نیست که تو تعریف زن تنها مسئولیت و وظیفه ی اون در خانه در نظر گرفته شه و به اون آزادی عمل چه در جامعه و چه در عرصه های مختلف فکری، اجتماعی، فرهنگی و مذهبی داده نشه. میدونم که این حرفها تکراریه و بارها و بارها طی سالهای گذشته این رو شنیدیم و به عکس العمل ها و نقدهای مختلفی راجع به اون برخورد کردیم. اما هدف من این بار فقط تکرار مکررات نیست. همه خوب میدونیم و میشناسیم خانواده هایی رو که هم مرد و هم زن در آن فعالیت اقتصادی دارند یا حتی خانواده هایی که سرپرستی اونها به عهده ی یک زنه. مصداق بارز اون که شاید خیلی از ما هر روز باهاش مواجه شیم به جز مشاغل اداری یا مشاغل خدماتی منازل و شرکتها، زنان دست فروشی اند که واگنهای مترو پر از اونهاست.

حتی گاهی تعدادشون از کل مسافرای اون واگن هم بیشتره...اگرچه این مسئله خودش جای بحث داره که چرا نباید جای کافی با هزینه ی کم برای این افراد وجود داشته باشه که اونها مجبور نشند هروز بارها و بارها، ساکها و کیفهای سنگینی رو که پر از جنسه به داخل واگنها حمل کنند و کلی از حنجرشون تو اون شلوغی مترو مایه بگذارند وقتی خیلی از اونها با حمایت های مالی دولت(که البته الان تبدیل به مکانی واسه واریز پول امام زمان و تصمیمات یهویی عزل و نصب این و اون شده)میتونند یه جای ثابت واسه کارشون داشته باشند. یا اصلا بنیادی تر از این سوال اینه که چرا انقدر باید فقر و بدبختی تو تمام این مملکت موج بزنه؟ و بعد بعضی ها بیایند و بحث 6 دهک و 4 دهک راه بندازند؟!

تو یه مطلب جدا حتما این قضیه ی مترو رو بررسی خواهم کرد. اونقدر هر روز و هر هفته از مترو گذر میکنم و این صحنه ها رو میبینم که براشون حرف زیاد دارم به جای اینکه دیدنش برام عادی شه...

برگردیم سر بحث اصلی مون : هدف من از گفتن همه ی این حرفها نه بررسی کار تو مترو بود، نه بررسی بحث بی سر و ته و بی منطق 6 دهک و 4 دهک...هدف من در واقع اینه که به عنوان یه دختر جوان ایرانی که موافق برقراری تساوی حقوق زن و مرد در جامعه ی امروز ایرانه نسبت به ماده ی 1105 قانون مدنی ایران که در آن ذکر شده در روابط زوجین ریاست خانواده از خصایص شوهر است اعتراض و مخالفت خودم را بیان کنم و اعلام کنم که حرف حق تو هر شرایطی حرف حقه حتی اگه هضمش واسه خیلی از آقایون و حتی خانمها سخت باشه...

به عقیده ی بنده روابط زن و شوهر در قوانین باید به عنوان رابطه ای برابر، همدلانه، انسانی و بر پایه ی مشارکت تعریف شود. به امید روزی که شاهد هیچ تبعیضی، چه جنسیتی، چه اقتصادی، چه مذهبی و... نباشیم...

نوشته شده در جمعه 3 دی1389ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط رویا|

۱۳محرم۱۳۲۵ هجری قمری روزنامه ندای وطن نوشت: " زن از افراد انسانی است و در خلقت به او ظلمی نشده و چیزی کسر ندارد و تفاوتی میان او و مرد در شرف و انسانیت نیست."
نوشته شده در دوشنبه 29 آذر1389ساعت 3:19 قبل از ظهر توسط رویا|

۲۷آذر ۱۲۹۰ هجری شمسی روزنامه ایران نو در مقاله ای نوشت که زنان اصفهان "هیات نسوان" را به وجود آورده اند و به منظور بهبود وضع زنان تظاهراتی راه انداخته اند.
نوشته شده در دوشنبه 29 آذر1389ساعت 3:15 قبل از ظهر توسط رویا|


آخرين مطالب
» وسط اين همه مطلب سياسي دو تا شعر بگذارم جو لطيف شه!!!D:
» درگذشت پدر سبز ایران را به تمامی منتظران سبز آزادی تسلیت میگویم...
» تحریم میکنم برنامه ای را که به شعور مخاطبش احترام نگذارد...
» چهلمین روز شهادت دو جوان راه آزادی را تسلیت میگویم...
» اینم از قولم...
» چقدر خوبه که آدم...
» سال نو همه مبارک...
» کشور گلادیاتورهااااا...
» بالاخره...
» اول از همه...
Design By : Pars Skin